تبليغاتX
ღ♥ღ دختر شیشه ای ღ♥ღ























ღ♥ღ دختر شیشه ای ღ♥ღ

وقت تنگ است خر عزیز بیا از پل بگذریم

 امشب با این آهنگ زندگی کردم

مثل گريه توي پائيز
            مثل پائيز توي كوچه
                  مثل كوچه زير بارون
                   مثل بارون روي شيشه

                                            تو خود عشقي ، خود عشق
                                                   تو خود عشقي ، خود عشق

     مثل اسمت روي قلبم
          مثل هديه توي دستم
            مثل اون حالي كه داشتم
                 وقتي هديه رو مي بستم

                                            تو خود عشقي ، خود عشق
                                                   تو خود عشقي ، خود عشق

      مثل ماه ...
            مثل ماه ، وقتي گريه ش ميگيره
                      مثل گل ، وقتي از دست تو ميره
                                  مثل من ، كه نمياي و ميميره
                                           مثل تو ، تو 
                                           تو خود عشقي ، خود عشق

     مثل ماه ، مثل تو
        مثل اشك ، مثل من
            مثل عشق ، مثل آه
                                       آه...

                                            تو خود عشقي ، خود عشق

      مثل ليلي توي پائيز
             مثل مجنون زير بارون
                    مثل بارون وقتي آروم
                             آروم آروم ميشه عاشق

                                            تو خود عشقي ، خود عشق

نوشته شده در جمعه 27 آبان1390ساعت 21:0 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ|

شب هایم بدون تو

تک بُعدی ترین شب های عالمند

بُعد نبودنت

در هزار ضرب میشود

و کل محوطه ی را احاطه میکند

و من...

من بغض میکنم

و با بغض به نبودنت

به عکست پشت صفحه ی مانیتور

لبخند میزنم ...


در آغوشم بگیر

و مرا

و این بغض سرکش را

آرام کن...


و محافظم باش

در برابر این باد های سخت

که میکوبند

به پنجره ی اتاقم

زوزه ی وهم اورشان را

...

من از تو

نمیترسم ...

از این حس غریب امشبم

از نبودنت در روز های دور

میترسم

نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور1390ساعت 23:6 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ|

از همـان ابتدا دروغ گـُفتند  

مَگر نگفتند که "من" و "تـو" ، "مـا" می شویم ؟!

پس چرا حالا "من" این قدر تنهاست

از کِی "تـو" اینقدر سنگـ دل شد ؟!

اصلا این " او" را کِه بازی داد ؟! 

که آمد  و "تـو" را با خود بُرد و شُدید "مـا" ! 

می بینی ...

قصه ی عشقـمان

فاتحه یِ دستور ِ زبـان را هَم خوانده است ...  !

نوشته شده در سه شنبه 9 فروردین1390ساعت 13:10 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ|

رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هرکس مرا می بیند

از دور می گوید:

                      این روزها انگار

                      حال و هوای دیگری داری!

اما

من مثل هر روزم

با آن نشانی های ساده

و با همان امضا...همان نام

و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها

حس می کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می کنم

از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی

-از تو چه پنهان-

با سنگ ها آواز می خوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال...از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم

حتی اگر می شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

                                        یک جور دیگر می پرستم!

از جمله دیشب هم

دیگرتر از شب های بی رحمانه دیگر بود:

من کاملا تعطیل بودم

اول نشستم خوب

جوراب هایم را اتو کردم

تنها-حدود هفت فرسخ-در اتاقم راه رفتم

با کفش هایم گفتگو کردم

و بعد از آن هم

رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم

و سطر سطر نامه ها را

دنبال آن افسانه ی موهوم

دنبال آن مجهول گشتم

چیزی ندیدم

تنها یکی از نامه هایم

بوی غریب و مبهمی می داد

انگار

از لا به لای کاغذ تا خورده ی نامه

بوی تمام یاس های آسمانی

احساس می شد

دیشب دوباره

بی تاب در بین درختان تاب خوردم

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

در آسمان گشتم

و جیب هایم را

از پاره های ابر پر کردم

جای شما خالی!

یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد

یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی میشی است!

و بر خلاف سال های پیش

رنگ بنفش و ارغوانی را

                                 از رنگ آبی دوست تر دارم

دیشب برای اولین بار

دیدم که نام کوچکم دیگر

چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر

تعداد موهای سفیدم را نمی دانم

گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک

یک روز کامل جشن می گیرم

گاهی صدبار در یک روز می میرم!

حتی

یک شاخه از محبوبه های شب

یک غنچه مریم هم برای مردنم کافیست

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

                                     هوایی می کند

اما

غیر از همین حس ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری

                           در دل ندارم

رفتار من عادی است!!!

قیصر امین پور 
نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت 22:38 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ|

باور نکن رفتنت ساده بود ...

ساکت رو برداشتی و ایستادی ...

                               و من دور شدم ...

                                                                      و من دور شدم ...

نوشته شده در جمعه 1 بهمن1389ساعت 10:4 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ|

بيا كلاغ پر بازی كنيم :

روزای بی تو بودن پر . . . 

فكر بی تو بودن پر . . .

دوست داشتن كسی جز تو پر. . . 

 فقط تو نپر . . .

پ.ن : این روزا حالم خوش نیست !

نوشته شده در دوشنبه 29 آذر1389ساعت 19:26 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ|

به نظرت این دفعه دلتنگی میبره یا غرور ؟

یا هر دو

و شاید هیچکدوم !

پ.ن : اصن یه وضیه !

نوشته شده در سه شنبه 4 آبان1389ساعت 22:27 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ

با این همه ...جدایی تقصیر ما نبود ...

تو ؟

نه ! تقصیر تو هم نبود !!

تقصیر هیچ کس نیست ...

از خوبی تو بود که من بد شدم  ...

تقصیر من نبود !!

نوشته شده در چهارشنبه 28 مهر1389ساعت 18:10 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ

اینجا در این دانشگاه کارهای متناقض زیادی هم زمان با هم صورت می گیرد !! ولی همه ی جمله ها به هم مربوط است . لطفا عمیق و دقیق و مفهومی بخوانید ... از قول من برای تمامی جملات علامت تعجب بگذارید ...

اینجا دانشگاه است !!

اینجا کسی درس نمی خواند .

اینجا همه سعی می کنند دیر سر کلاس حاضر شوند .

اینجا همه تلاش می کنند کلاس را جیم بزنند .

اینجا دختر ها ردیف جلوی همه ی صف ها و کلاس ها و اتوبوس ها و ... می نشینند .

اینجا همه جزوه می نویسند .

اینجا باز هم همه به هم جزوه می دهند .

اینجا همه توجیه شده اند .

اینجا همه به هم سلام می کنند .

اینجا همه برای هم لایک می زنند .

اینجا یا تو آنها را می شناسی یا آنها تو را .

اینجا کسی احساس غربت نمی کند .

اینجا همه ناباورانه حرف هایت را باور می کنند .

اینجا کسی ساسی مانکن گوش نمی دهد .

اینجا هر کس یک سازی می زند .

اینجا در سلف روزهایی که چمن ها را می زنند قرمه سبزی نمی دهند .

اینجا اصل کمال و کران پایین و کران بالا با لهجه ی اصفهانی غلیظ گویاتر می شود .

اینجا تاکسی های مدل بالا با رانندگان با کلاسو در حال تحصیل رایگان است .

اینجا گرگ ندارد .

اینجا گربه زیاد دارد .

اینجا ترم یکی ها را خر فرض نمی کنند .

اینجا همه ی نامردها مردند .

اینجا زروهای با لباس شخصی وجود دارد .

اینجا کسی فحش کاف دار نمی دهد .

اینجا هیچ کس به دیگری چپ نگاه نمی کند .

اینجا سیبیل فابریک هم پیدا می شود .

اینجا همه با هم می پرند .

اینجا هم بعضی ها برای هم می میرند .

اینجا همه برای هم تره خورد می کنند .

اینجا شکار لحظه ها لذت بخش است .

اینجا زخم خورده های ترم بالایی به راحتی تجربیاتشان را برایت شرح می دهند .

اینجا هیچ کس تنها نیست  .

اینجا انسان های دو نقطه دی هم هست .

اینجا شریف نیست ولی دانشجوهای شریفی دارد ...

نوشته شده در سه شنبه 6 مهر1389ساعت 0:28 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ|

مردی را می شناسم که لنگه ندارد !

ولــــی شنیده ام که مردها همه لنگه ی همند !

پ .ن : به تناقض رسیده ام ! مرد ها از خود دفاع کنند ؟!! ( مرد را با ایهام بخوانید )

نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 11:49 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ|

موجود بی آزاری هستم
کار می کنم
قصه می خوانم
شعر می نویسم
و گاهی
دلم که برایت تنگ می شود
تمام خیابانها را
با یادت پیاده می روم !

                                " مرضیه احرامی "

پ.ن : دیشب تمام خیابان های این شهر شلوغ بود !!

نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 10:38 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ|

بعضی چیزا رو نمیشه گفت ...

باید درکشون کنی !

پ.ن : مثل نگاه های من !!

نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 0:3 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ|

من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل

بخت بد بین که از اجل هم ناز می باید کشید !!

http://khordeshishe.blogfa.com/

نوشته شده در چهارشنبه 31 شهریور1389ساعت 23:4 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ

یک دقیقه سکوت به خاطر کودکی که سالهاست زنده است اما زندگی نمی کند.

یک دقیقه سکوت به خاطر به دنیا آمدن کسانی که رفتن را به ماندن ترجیح می دهند.

یک دقیقه سکوت به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه و ابلهانه باقی ماند.

یک دقیقه سکوت به خاطر امیدهایی که به نا امیدی مبدل شد.

یک دقیقه سکوت به خاطر ستاره ی کوچکی که همیشه در آسمان پر ستاره و بی انتها تنها ماند.

یک دقیقه سکوت به خاطر همه ی سال هایی که دروغ شنیدم.

یک دقیقه سکوت به خاطر روزها و لحظه هایی که ادامه دادن ناممکن می نمود،اما عبور ناگریز بود.

یک دقیقه سکوت به خاطر همه ی کسانی که به جرم دیگری محاکمه شدند.

یک دقیقه سکوت به خاطر پرنده ی کوچک خوشبختی که هر گاه بر بامی نشست با سنگ از او پذیرایی کردند.

یک دقیقه سکوت به خاطر شب هایی که با اندوه سپری شدند.

یک دقیقه سکوت به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشت له شد.

یک دقیقه سکوت به خاطر چشمانی که همیشه بارانی ماندند.

یک دقیقه سکوت به خاطر سال ها آرامش از دست رفته.

یک دقیقه سکوت به خاطر خاطر اطرافیانی که بود و نبودشان مطلقاً فرقی نمی کند.

یک دقیقه سکوت به خاطر همه ی کسانی که فکر می کردند دنیا روزی بهتر خواهد شد.

یک دقیقه سکوت به خاطر کسانی که معتقدند یک روز همه چیز تغییر خواهد کرد.

یک دقیقه سکوت به احترام کسانی که زندگیشان را وقف کمک کردن به انسان های دردمند می کنند در حالی که خود دردمندترین اند.

یک دقیقه سکوت به احترام کسانی که شادی خود را به بهای ناراحت کردن یکدیگر به دست می آورند.

یک دقیقه سکوت به احترام دوستانی که که هر گاه به آن ها احتیاج داشتم بهترینشان تنهایی بود.

یک دقیقه سکوت برای رویاهای شیرین کودکی، که هرگز باز نخواهند گشت.

یک دقیقه سکوت برای صداقت که این روز ها موجودی فراموش شده است.

یک دقیقه سکوت برای محبت که بیشتر از همه مورد خیانت واقع می گردد.

یک دقیقه سکوت برای پروانه ی کوچکی که با بال شکسته اش تمام عمر در تلاش بیهوده برای پرواز بود.

یک دقیقه سکوت به خاطر انسان بودن.

یک دقیقه سکوت به خاطر حرف های نگفته.

یک دقیقه سکوت برای زندگی.

یک دقیقه سکوت به احترام کلمه ی "دوست" که هیچ کس معنی آن را درست نفهمید.

یک دقیقه سکوت برای ظلمت و تاریکی شب، که با دستان سخاوتمند سیاهش همه ی تفاوت ها را می پوشاند.

یک دقیقه سکوت برای بالشی که تنها همدم غصه ها بود.

یک دقیقه سکوت برای همه ی کسانی که هرگز نفهمیدند کسی آنان را دوست دارد.

یک دقیقه سکوت به احترام کسانی که سعی کردند صلح را برقرار سازند.

یک دقیقه سکوت برای دل گرفته ام.

یک دقیقه سکوت برای سینه های تنگی که از غربت در حال ویرانی اند.

یک دقیقه سکوت برای تمام نامه هایی که برای خداوند نوشته شد اما هیچ گاه باز نشد.

یک دقیقه سکوت برای تمام لحظه های از دست رفته ی عمر.

یک دقیقه سکوت برای سال ها زندگی پوچ و بی حاصل.

یک دقیقه سکوت برای زیبایی گل هایی که همیشه با خار همراه بود.

یک دقیقه سکوت برای ورق هایی که با نوشته هایی این چنین سیاه می شوند.

یک دقیقه سکوت برای اشک هایی که همگان سعی در پنهان کردن لطافتشان دارند.

یک دقیقه سکوت برای احساساتی که همواره نادیده گرفته می شوند.

یک دقیقه سکوت به خاطر کسانی که هرگز نیاموختند لبخند بزنند.

یک دقیقه سکوت به خاطر کسانی که هرگز نیاموختند گریه کنند.

یک دقیقه سکوت به خاطر کسانی که از ناراحتی دیگران اندوهگینند درحالی دیگران هرگز آنان را باور نخواهند کرد.

یک دقیقه سکوت به احترام کودکانی که امروز متولد شدند.

یک دقیقه سکوت به احترام تمام کسانی که امروز زندگانی را وداع گفتند.

یک دقیقه سکوت به احترام تمام لحظه هایی که احساس وحشت کردم.

یک دقیقه سکوت به احترام قلب هایی که از سنگ اند.

یک دقیقه سکوت به احترام کسانی که هرگز درک نشدند.

یک دقیقه سکوت به احترام احساس هایی که هرگز بیان نشدند.

یک دقیقه سکوت به احترام تمام کسانی که سکوت کردند.

یک دقیقه سکوت ...

و یک دقیقه سکوت به احترام تمام سکوت هایم.

نوشته شده در چهارشنبه 31 شهریور1389ساعت 15:6 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ|

نمی خوام     ترانم     با اسمت     شروع شه

دیگه گیتارم      نمیگه      دیدنت      آرزوشــه

پ.ن :این یه تیکه از آهنگ مثل خودت کامران و هومن رو دوست دارم !

نوشته شده در سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 19:29 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت ملی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم.

پ.ن : زندگی یکنواخت شده . کاش می شد واسه تنوع هم که شده یه دور بمیرم !!

نوشته شده در سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 17:56 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ|

انديشيدن به پايان هر چيز شيرينی حضورش را تلخ می كند !

پ.ن : هنوز یک مهر نشده ! ولی احساس می کنم همه چیز خیلی وقته تموم شده ... چــــــــــــــرا ؟

شاید جواب این چــرا هم تووی پست پایین بود !!

same me

نوشته شده در سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 14:8 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ

مشتری گرامی

دسترسی به اين پست امکان پذير نمی باشد

نوشته شده در سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 12:23 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ|

قبل از ازدواج

مرد: آره، ديگه نميتونم بيش از اين منتظر بمونم .

زن: ميخواى من از پيشت برم؟

مرد: نه ! فكرش رو هم نكن .

زن: منو دوست داری؟

مرد: البته !

زن: آيا تا حالا به من خيانت كردی؟

مرد: نه! چرا چنين سوالى ميكنی ؟

زن: منو مسافرت ميبری؟

مرد: مرتب !

زن: آيا منو ميزنی؟

مرد: به هيچ‎ ‎وجه ! من از اين آدما نيستم !

زن: ميتونم بهت اعتماد كنم؟

 بعد از ازدواج

همين متن را اين دفعه از پائين به بالا بخون !!

پ.ن : ازدواج ! حتی اسمش هم مسخرست !!

نوشته شده در سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 10:32 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ|

شب قراریست كه ستاره ها برای بوسیدن ماه می گذارند !

و چه زيباست شرم زمين كه خودش را به خواب ميزند !

پ.ن : حسودیم شده نه به ستاره ها...نه به ماه... به زمین که میتونه خودش رو به خواب بزنه !!

نوشته شده در سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 0:52 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ

پاییز همیشه موسم دلگیری نیست .

فصلی که با مهر میاد،فصل قشنگیه .

حتی با پایانی به سرخی آذر .

و آبانی که من دوسش دارم ...

به یاد گذشتــــــه ... بوی دفتر نو و کتاب نو ...

یاد دوران مدرسه و ...

بوی بــــــــــارون و برگ های زرد درخت ...

روزای کوتاه و شبای بلند ....صدای باد ...

پاییز پادشاه فصل هاست !

نوشته شده در سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 0:36 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ|

لنگه کفشم تنهایی بیرون نمی رود ...

با وفاترین جفتها کفش ها هستند !!

نوشته شده در سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 0:15 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ

چند روز پیش توو پست ۩۞۩ تسلیم نشو ۩۞۩ یه حرفی زدم که الان به همون رسیدم :

با زندگی نساز !

نساز  !

من ساختم ...

به راستی ساختم و امروز اقرار می کنم باختم ...

خدایا باختم .
نوشته شده در دوشنبه 29 شهریور1389ساعت 17:39 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ

وقتی تو نيستی ...

نگاهم حوصله نمی كند !

پايش را از چشمانم بيرون می گذارد ...

نوشته شده در دوشنبه 29 شهریور1389ساعت 17:26 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ

 برایم اسپند دود كردند

چشمم نزنند ...

دودش چشمانم را كور كرد !!

نوشته شده در دوشنبه 29 شهریور1389ساعت 16:48 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ|

فرش قرمز پهن کردنو ما هم افتخار دادیمو یه سر رفتیم دانشگاه !

یه جورایی بود ... آخــــــــــه دیگه ندا نبود ، پگاه نبود ، عسل نبود ، پرتو و ...

ولـــــــــی خب سعیده بود ، دوستان ترم بالایی هم بودن و ...

من و سعیده که خیلی خسته شدیم ، بماند که یک ساعت بیشتر سر کلاس نرفتیم ... دو نقطه دی

خوشحالم که کسی بهم نگفت تازه وارد یا صفر ! تازه یه سری که گم می شدن آدرس هم می پرسیدن !

ولی جالب بود که همین روزه اول ، اشخاصی رو دیدم که فکرشم نمی کردم !!!!

این از امروز ... خدا عاقبت همه رو به خیر کنه !! ( دو نقطه اُ )

نوشته شده در شنبه 27 شهریور1389ساعت 19:20 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ

پ.ن ۱ :هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا ! بالاخره (همیشه با این کلمه مشکل داشتم ) وقت کردم یه دستی به این سیستم جدید کشیدم و برنامه روش نصبیدم .

پ.ن ۲ :هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا ! داریم میریم باغ بهادران ... خیـــــــــــــــــــــــلی هم زیادیـــــــــــم ... یه چی تو مایه های ۵۰ تا اینا !!! نه خداییش فک کن !! مهمون من تازه  فردا هم نیستم دیگه .

پ.ن ۳ :هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا ! شنبه ... دانشگاه ... دوستان ... دانشجویان ... نمی دونم شاید این یکی هــــــــــــــــــــــــــــــــورا نداشت دیگه !

نوشته شده در پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت 17:41 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ|

کنم هرگه دعایی کز دلم بیرون شود مهرش

به خود آهسته می گویم خدایا بی اثر باشد

پ.ن : اون موقع ها که واسه کنکور می خوندم این شعر رو توو کتاب قرابت معنایی پیدا کردم . فک کنم همین بیت خیلی حرفا واسه گفتن داره ... پس من ادامه ندم بهتره !!

نوشته شده در پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت 13:0 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ|

تو سیگار نمی کشی ! سیگار تو رو می کشه ... می کشه به اوج تهش !!

پ.ن : توی ترافیک گیر افتاده بودم ... سعی کردم با نگاه به آدما خودم رو سرگرم کنم ... بیشترین چیزی که دیدم سیگار و دود سیگار بود ... یه کم حالم گرفته شد !

نوشته شده در پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت 10:58 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ

شنیدی میگن کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه !

پ.ن : ولــــی تــــو کــــه آدم نـــــبـــــودی !!

نوشته شده در پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت 0:4 توسط ღ♥ღ فرنوش ღ♥ღ|


آخرين مطالب
» ۩۞۩ مثل ... ۩۞۩
» ۩۞۩ شب هایم بدون تو ۩۞۩
» ۩۞۩ دلمـــ ـــان کُلاً پــُر است ... ۩۞۩
» ۩۞۩ رفتار من عادی است ! ۩۞۩
» ۩۞۩ ساده نبود ! ۩۞۩
» ۩۞۩ کلاغ پر ۩۞۩
» ۩۞۩ کی میبره ؟ ۩۞۩
» ۩۞۩ مقصر کیست ؟ ۩۞۩
» ۩۞۩ اینجا دانشگاه است ۩۞۩
» ۩۞۩ آیا کسی هست مرا متقاعد کند؟! ۩۞۩

Design By : Pichak